تبلیغات
شهادت هنر مردان خداست... - مطالب خاطرات دوران دفاع مقدس
شهادت هنر مردان خداست...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 3 بهمن 1390 توسط امیررضا نوروزی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 بهمن 1390 توسط امیررضا نوروزی
[http://]



طبقه بندی: خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی

ضربه ای در عمق خاک دشمن به تاسیسات نظامی و اقتصادی

منطقه عمومی «روانداز» و «دیانا» عراق در جبهه شمالی از آن جهت در یک طرح عملیاتی نامنظم

 و ضربتی مطرح شده بود تا با انجام عملیاتی به نام فتح 4 در آن منطقه ضربه ای کاری به عقبه 

ستادی و لشکری دشمن ، در عمق 70 کیلومتری استان اربیل عراق وارد آید . لذا در تاریخ 22 

بهمن ماه 1365 حمله ای با رمز «یاالله» در دو مرحله به اجرا درآمد . در محله نخست که به 

وسعت 100 کیلومتر مربع اجرا شد ، تاسیسات بزرگ راداری و مایکروویو مستقر در ارتفاع کوه 

کورک در عمق 70 کیلومتری داخل خاک استان اربیل عراق منهدم شد . این عملیات نفوذی با اجرای 

آتش بر روی پادگان خلیفان و به آتش کشیدن 7 دستگاه تانک ، اجرای آتش بر روی پارک موتوری و 

مراکز حساس سپاس پنجم عراق در شهر روانداز ، اجرای آتش روی پادگان «باپشتیبان» در شمال 

روانداز ، خسارت به مراکز نظامی و اقتصادی شهرهای قضاصدیق ، روانداز ، خلیفان و دیانا و زیر

آتش گرفتن مقر فرماندهی لشکر 23 عراق همراه بود .

 


مرحله دوم این عملیات نیز روز 4 اسفند 1365 در همین منطقه به اجرا درآمد . طی آن بازهم 

همکاری معارضین عراقی و نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی چشمگیر بود و در نهایت 

دستاوردهای آن چنین بود : اجرای آتش بر روی مقر سپاه پنجم عراق در دیانا ، انهدام سازمان 

اطلاعات و مرکز پلیس و دو پایگاه نظامی عراق در دیانا ، زیر آتش قرار گرفتن ساختمان های اداری 

و دولتی شهر قضاصدیق و وارد آمدن خسارت به پادگان و مرکز پلیس و تاسیسات برق روانداز .

در مجموع این دو مرحله عملیات 125 تن از نیروهای دشمن کشته ، زخمی و اسیر شدند .


خلاصه گزارش عملیات :

نام عملیات : فتح 4 - نامنظم

زمان اجرا : 22/11/1365

رمز عملیات : یاالله

مكان اجرا : عمق 70 کیلومتری استان اربیل عراق – محور شمالی جنگ

تلفات دشمن : 125 (کشته ، زخمی و اسیر)

ارگان های عمل كننده : نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با همکاری معارضان کرد عراقی

اهداف عملیات : انهدام عقبه ستادی و لشکری در منطقه عمومی شهرهای روانداز و دیانای عراق – با دو مرحله عملیات.


 


طبقه بندی: خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی

من از جنوب این را فهمیده بودم که "کارتان" را برای خدا نکنید،برای خدا"کار"کنید.یا بهتر بگو کار خدا را بکنید.اگر قرار بود شهدا کارشان را برای خدا بکنند،هیچ کدام جبهه نمی رفتند و شهید نمی شدند.هر کسی همان کاری را که در شهر داشت،بهتر و دقیق تر و با اخلاص بیشتر انجام می داد.شهید زین الدین با اخلاص کامل می رفت دانشگاه و با اخلاص کامل درس می خواند و با اخلاص کامل به جامعه خدمت می کرد و شهید همت...

اصلا چرا شهید چمران آمریکا را رها می کند،زن و بچه و اعتبار را رها می کندو می رود لبنان بدبختی بکشد؟ چه کسی گفته که نمی شود در آمریکا کنار زن و بچه و در موقعیت بالای اجتماعی و رفاهی،آدم کارش را برای خدا انجام بدهد؟درست فهمیدید می شود.شهید چمران این هنری را که ما حزب اللهی های بعد از جنگ داریم،بلد نبود.اگر کسی می توانددر هر شرایطی کارش را برای خدا انجام دهد،خوش بحالش.

تفاوت کسی که کارش را برای خدا بکند با اینکه کسی برای خدا کار کند زیاد نیست،فقط همین قدر است که ممکن است امام حسین علیه السلام در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضای خدا.اگر امروز خواص پایشان در مقابل دنیا بلغزد ،حسین بن علی ها به مسلخ کربلا خواهند رفت...






طبقه بندی: خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی

حزب ا...

ای کاش تمام رجال ما در آزمون فتنه از این پیر جبهه ها یاد می گرفتند... که می گفت:

رهبرما  حزب ا...


در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره‌ی آشنای حزب الله تهران. هر كس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره‌ی شاداب او را می‌دید باور نمی‌كرد كه دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی كه ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود كه به همراه پیكر فرزند شهیدش جبهه‌ی نبرد را، ولو برای چند روز، ترك گوید. ما آخرین بار كه او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی كه كاروان نخستین «راهیان كربلا» عازم جبهه‌ی نبرد بودند. هر جا كه حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌كند.

روحش شاد و یادش گرامی باد.




طبقه بندی: زندگی نامه ی برخی از رزمندگان دوران دفاع مقدس،  خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی

پریدم جلوش. اول گفت: «سلام!» بعدش گفت: «مواظب خودت باش نیفتی!»

هنوز 10-15 قدم مانده بود بهش برسم که دستش را بالای سرش آورد و داد زد: «سلام!» و من پکر گفتم: «عیلک سلام!»

زودتر از او رسیدم تو چادر. گفتم: «این دفعه تا بیاد تو من  زودتر بهش سلام میدم!»

هنوز تو فکر بودم که صداش از پشت چادر اومد: «سلام تو چادری؟»

خجالت زده گفتم: «آره!»

 

 

من رفتم قرارگاه نجف و شکری پور ماند تو جزیره مجنون.

نمی دانم چه بود که قهر شدیم و چند وقتی با هم صحبت نکردیم اما می دانم که یک برخورد اداری بود آن هم کوچک.

دلم هواشو کرده بود اما لج بازی می کردم.

شنیدم مجروح شده برگشتم همدان. شب رفتم منزل تا صبح برم ملاقاتش.

نماز صبح را خوانده بودم که زنگ خانه زده شد. با تعجب در را باز کردم. یک باره سرم گیج رفت. شکری پور عصایش را انداخت زمین و زیر بغل مرا گرفت. او را در آغوش کشیدم. تا آمدم حرفی بزنم باز هم از من پیشی گرفت و و گفت:

«حلالم کن!»





طبقه بندی: خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی

مرد خانه

خیلی با محمدجواد شوخی می کرد. در حالی که می خندید به من گفت: «خانم! پسرم مرد شده، ببین هر کاری که من می کنم او هم به خوبی همون کار رو می کنه!»

بعد شروع کرد به قدم آهسته رفتن و رو به محمدجواد گفت: «حالا تو ...» محمدجواد هم شروع کرد، مثل پدر پاها را محکم به زمین می کوبید و پا جای پدر می گذاشت.

آخرین بار بود که اعزام می شد.

ذبیح می خواست به من بفهماند که از این به بعد مرد خانه محمدجواد است.




طبقه بندی: خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی
كنار نكش حاجی 
(خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت)

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن . 
حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می كرد. 
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عبادیان كرد و پرسید : عبادی ! بچه ها شام چی داشتن؟ همینو. واقعاً ؟ جون حاجی ؟


نگاهش را دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می دیم . 
حاجی قاشق را برگرداند . غذا در گلویم گیر كرد .
حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم .
حاجی همین طور كه كنار می كشید گفت : به خدا منم فردا ظهر می خورم .


 
من زودتر از جنگ تمام می شوم

وقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض می كرد ، شیر برایش درست می كرد . سفره را می انداخت و جمع می كرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ها را می شست ، پهن می كرد ، خشك می كرد و جمع می كرد .
آن قدر محبت به پای زندگی می ریخت كه همیشه به او می گفتم : درسته كه كم می آیی خانه ؛ ولی من تا محبت های تو را جمع كنم ، برای یك ماه دیگر وقت دارم .
نگاهم می كرد و می گفت : تو بیش تر از این ها به گردن من حق داری .
یك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام می شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان می دادم تمام این روزها را چه طور جبران می كردم.



ادامه مطلب
طبقه بندی: زندگی نامه ی برخی از رزمندگان دوران دفاع مقدس،  خاطرات دوران دفاع مقدس، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 دی 1390 توسط امیررضا نوروزی

قولش قول بود

مرا هم برده بود کردستان. سپاه آنجا به ما هم خانه داده بود. ظهر که آمد خانه پرسیدم: «مرخصی نمی گیری بریم دیدن پدر و مادر من و خودت؟»

گفت: «چشم. قول می دم این آخرین ماموریتم باشه. بعدش خلاص.»

نهارش را که خورد. رفت سراغ بچه ها، بچه ها خوابیده بودند. دلش نیامد توی خواب بوسیدشان.

با من هم خداحافظی کرد و گفت: «حلالم کن» و رفت.

دو ساعتی می شد که رفته بود، خبرش آمد. مرد بود. قولش هم قول بود.




طبقه بندی: خاطرات دوران دفاع مقدس، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لوگوی دوستان

.
 
قالب وبلاگ